یکشنبه2آذر94(اندراحوالات این روزا)
سلام و صد سلام به همه دوستان صمیمی و با مرام خودم که هر چند این روزا بنده دیر به دیر فضای مجازی کودکانم را بروز می کنم اما آنان همیشه به بنده لطف داشته و دارند و همیشه جویای حال این مادر می باشند.
روزها می گذرد پسرکم دیگه کم کم داره بزرگ میشه و هر روز شیرین تر و با اضافه شدن به دامنه لغاتش نازتر. این روزها تا در خونه صدا میده علی کوچولو سریع میدوئه و میگه:کیئه؟
رابطه ش هم با خواهری بهتر شده در بعضی موارد با یکدیگر بازی می نمایند. دندان هایش کماکان همان یکی و نصفی مانده و هیچ اثری از باقی دندان ها به چشم نمیخوره. آلرژیش کمی بهتر شده. ولی خواب های شبش نامنظم و تقریباً تا صبح یه چند سفری ما رو بیدار می کنه. بعضی بعدازظهرها هم عمو علیرضا میاد می بردش و بنده کمی می آسایم. با باباییش هم گاهی فوتبال داخل هال انجام میدهند و خیلی بامزه شوت میزنه و بعدش خودش کلی ذوق می کنه.
دخترک زیبای من! این روزها آرامتر شده و البته کلاس مهارت هایی که رفتم در این امر دخیل بوده است. عزیزکم نقاشیش دیگه منسجمتر و هدف دار تر شده و هر زمان که مهد میاد مطالب کلاس زبانش رو تکرار میکنه. یه وقتایی هم سی دی زبانش رو میزاره و باهاش می خونه. جدیداً یه ویتامینه لب براش گرفتم که شکله رژه لبه. به خاطر عشقی که به رژ داره همش کیفش رو شونه هاشه.
چند روز پیش باباش داشت درباره مهد از میپرسید که آویسا چه خبر مهد خوش میگذره؟خاله معصومه و خاله مژگان خوبن؟
با یه نازی اومد جلوی باباش که:بابایی خاله معصومه و خاله مژگان به ما گفتند به اونا نگیم خاله بگیم.معصومه جو ن و مژگان جون.
اینم قیافه ما
بعدش بابا جمله ش رو اصلاح کرد :معصومه جون و مژگان جون...
دیشب:دخترم تو دیگه بزرگ شدی باید بری توی تختت بخوابی.
نه من می خوابم پیش بابام بخوابم بعد با قیافه اینطوری
یعنی بابا نمی خوای با دختر نازت بخوابی؟...
بر می گردم...



یکشنبه2آذر94(اندراحوالات این روزا)
